تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

امام موسی کاظم (ع) فرمود :حق را بگو هر چند هلاکت در آن باشد (انشاالله سعی می کنم بدان عمل کنم)

تصادف پسرم

هوالمحبوب 

دیروز صبح پسر بزرگم یک ربع زودتر از من از خانه خارج شد توی مسیر تلفنم زنگ زد شخصی ناشناس گفت ماشین پسرتان توی خیابان خراب شده اگر می توانید بیاید کمکش گفتم کجا آدرسی که داد من دقیقا همانجا بودم کمی جلوتر رفتم بهش زنگ زدم گفتم اینجا که نیست گفت دور بزنید نزدیک است یکباره دلم هوری ریخت پایین گفتم یا ابوالفضل نکنه  تصادف شده همان نزدیک صحنه یک تصادف را دیده بودم سریع دور زدم دوباره زنگ زدم گفتم آقا جان عزیزم اگر تصادف شده بگو گفت نه شما خودتان بیایید ببینید بهتره داشتم سکته می کردم فقط ایت الکرسی خوندم و یا ابوالفضل می گفتم .
از دور ماشین پسرم را دیدم که مچاله شده بود گفتم بچه ام را ازدست دادم فقط ماشینم رو آن سمت خیابان پارک کردم و دویدم مرد جوانی که از دور منو دید فقط می گفت چیزی نشده نگران نباشید وقتی رسیدم به ماشین دیدم پسرم توی ماشین سالم نشسته فقط کمی رنگش پریده بود و کمی هم ترسیده بود هیچی نمی گفت  نفس عمیقی کشیدم و خدا را شکر کردم اون تقریبا هیچیش نشده بود .
اما ماشین که ظاهرا به گفته پسرم لاستیک جلوش ترکیده بود و سه تا معلق خورده بود  داغون شده بود اما چون پسرم کمربند ایمنی اش را بسته بود چیزیش نشده بود نگاهی به پسرم کردم و فقط خدا راشکر کردم
گفتم فدای سرت چیزیت که نشده ؟
کمی سرش شکسته بود و کمرش هم درد می کرد ماشین پلیس راهنمایی رسید و سریعا اورژانس هم اومد پسرم را معاینه کردند گفتند چیزیش نیست اما اگر بخواهید می بریمش بیمارستان ازش عکس بگیرند اما پسرم قبول نکرد منم جلسه مهمی داشتم براش جرثقیل گرفتم مقداری هم پول بهش دادم فرستادمش خونه
خودم هم برای جلسه ای که برای اولین بار دیر می رسیدم یک ساعت تاخیر داشتم
اما از دیروز مرتب خدا راشکر می کنم می تونست صدبرابر بدتر ازین وضعیت پیش بیاد اما خدا کمکش کرد بازم می گم خداروشکر .
ماشین فدای یک تار موش اما خداراشکر که خودش سالمه .


برچسب‌ها: تصادف
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:45  توسط  حاج رضا   | 

خاطره ای از گذشته های دور

هوالمحبوب

دوران ابتداییم را در مدرسه علامه واقع در چهارراه لشگر خیابان کارگر جنوبی درس می خوندم بعد مدرسه امان نقل مکان کرد به خیابان ولیعصر فعلی نزدیکی چهاراه منیریه .

در این مدرسه دوستی داشتم به نام محمد آرا و اسفندیار رسام مابین ما سه نفر همیشه رقابت تحصیلی زیادی بود البته همیشه محمد آرا شاگرد اول بود و من و اسفندیار رقابت زیادی داشتیم و معمولا من شاگرد دوم و بعضی مواقع هم سوم البته بسیار معدل هامون نزدیک هم بود محمد آرا و اسفندیار هردو از نعمت پدر محروم بودند منم دست کمی از آنها نداشتم پدر منم از سالی که طیب رو گرفته بودند از تهران متواری بود یعنی توی اون سالهای ابتدایی پدری بالای سرما نبود اما خدا راشکر مادری داشتیم شیرزن مادر محمد آرا و اسفندیار هم مادران بسیار خوب و شجاعی بودند خانه محمد چهاراه لشکر داخل یک کوچه بن بست بود سالها بعد در سالهای جوانی رفتم خونشونو پیدا کردم ولی محمد آرا با مادرش از اونجا رفته بودند بعد از گذشت بیش از سی و هفت یا هشت سال همیشه بیادشونم خیلی دوست دارم بدونم اسفندیار و محمد کجا هستند و چکار می کنند محمد آرا چهره مظلوم و دوست داشتنی داشت بسیار مهربان بود برخلاف من که خیلی شیطان بودم اون ساکت و سربزیر و اسفندیار کمی موذگری بچگانه داشت خدا ازمن بگذره بعضی وقتها سر منو گرم می کرد به بازی و خودش سریع می رفت مشغول درس خوندن می شد که از من جلو بزنه و منم بعضی مواقع براش تلافی می کردم یادباد آن روزگاران باد باد
واقعا دوران کودکی شیرینی داشتم سختی هایی داشت اما شیرین بود خدا دوستانم را هر کجا هستند حفظ فرماید و خدا خوشی و خوشبختی را برایشان بسازد


برچسب‌ها: محمد آرا, اسفندیار رسام, علامه, طیب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:36  توسط  حاج رضا   | 

ساکت می شوم و دقایقی عکس را نگاه می کنم

هوالمحبوب

بی هیچ شرحی!!!

برگرفته از وبلاگ ولایت و بصیرت

ساکت میشوم عکس را دقایقی نگاه میکنم
دنیای معادلاتم بهم میریزد...
چه فایده دارد من مینویسم....
فردا دخترکی که صدها لایک خورده وقتی این صحنه را میبیند آیفون خود را در می آورد و با تمسخر رو به زن به میوه فروش بلند میگوید 3 کیلو هم موز بزار
زن هم با خجالت آرام تر میوه های خراب را دستچین میکند تا شب با گوجه های له شده برای خود املت درست کند
شب وقتی 20:30 دارد از کم شدن نرخ میوه با بیمزه گی آن مجری صحبت میکند پیرزن بسم الله میگوید و شروع به غذا خوردن میکند


برچسب‌ها: تبعیض طبقاتی, گرانی, سرمایه داران
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 19:36  توسط  حاج رضا   | 

دشمنان انقلاب را ناامید و در انتخابات شرکت می کنیم

هوالمحبوب

با سلام

امام خامنه ای :

ملت ایران در زمینه انتخابات و انقلابی بودن، پیشکسوت ملتها است و قطعاً نگاه ملتهای دیگر ، به این انتخابات دوخته شده است.

انتخابات:

به کوری چشم دشمنان انقلاب اسلامی و نظام مقدس جمهوری اسلامی و مردم عزیزمان و امام شجاعمان با همه اعضای خانواده در انتخابات شرکت کرده و  تقریبا به اکثریت کاندیداهایی که در  لیست جبهه پایداری نامشان قرار دارد  رای خواهیم داد .

اما به میر کاظمی و سید مهدی هاشمی با اینکه از همکاران ما در دوران نبرد حق علیه باطل بوده اند و به بذر پاش رای نخواهم داد دلایلش هم حسی است تا استدلالی .

امیدوارم در کل کسانی رای بیاورند که خودرا خادمین به ملت و انقلاب دانسته و از یاران باوفا و صدیق امام خامنه ای باشند.

یک انتقاد به قانون انتخابات :

از نظر من زمان تبلیغ کاندیداها بسیار کم است و مردم فرصت کافی برای شناخت کافی از نماینده ها  ندارند و در نهایت مجبور می شوند نه به برنامه کاندیدا بلکه بیشتر به لیست رای دهند که این ایده آل یک انتخابات هوشمندانه و با بصیرت نیست.

شرایط بدر و خیبر :

امام خامنه ای :

مقامات غربی بارها تکرار کرده اند که هدف از تحریم ها و فشارها بر ضد ایران، خسته و از صحنه خارج کردن مردم و وادار کردن مسئولان به تجدید نظر در محاسبات خود است، اما آنها اشتباه می کنند و به هدف خود نخواهند رسید زیرا این روسیاه های بد محاسبه گر، تصور می کنند نظام اسلامی در شرایط شعب ابی طالب است، در حالیکه ملت ایران امروز در شرایط بدر و خیبر قرار دارد.

در کنار تحریم  این روزها اسرائیل این رژیم غاصب و نژاد پرست با حماقت تمام به پشتیبانی آمریکای جنایتکار  صحبت از جنگ  بر علیه ایران عزیز ما می کند اما این جنایتکاران بدانند آرزوی انقلابیون ایران نبرد با این دولتهای جنایتکار است و در صورت این حماقت بزرگ آنها مطمئن باشند به عدد سربازان خود  در کشورشان  باید تابوت تهیه کنند و ما قبرستانهایشان را آباد و شهرها و پایگاههای نظامیشان را نابود خواهیم کرد . آرزوی ما نبرد رو در رو و مردانه با آنهاست اما اگر مثل همیشه با نامردی هم جلو بیایند خیالی نیست بازهم نابودشان خواهیم کرد .


برچسب‌ها: انتخابات, بذرپاش, مجلس شورای اسلامی, رایحه خوش خدمت, تجربه تلخ
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 7:38  توسط  حاج رضا   | 

همدردی که محبتش بوی مادر می دهد

فاتحه ای چو آمدی بر سرِ خسته ای بخوان

مرگ ندیده بودم تا به حال، زیاد شنیده بودم، خیلی زیاد، به اندازۀ بیست و سه سال و این همه ماه و این همه ساعت، اما ندیده بودم...، گریه نکرده بودم تا به حال، برای از دست دادن عزیز، دیده بودم اما، گریه های از دست داده ها را... اعلامیه دیده بودم، هر روز و هر ساعت روی دیوارها و درها و شیشۀ مغازه ها، نمی شناخت َم اما، می خواندم ولی، ناراحت می شدم گاهی، دل ام می سوخت زیاد، اما... بیشترش را باور نکرده بودم... درک نکرده بودم ام... تشییع جنازه نرفته بودم تا به حال، مامان خیلی موافق رفتن ام نبود، برای روح لطیف دخترانه ام...! تسلیت، زیاد گفته بودم، به خیلی ها، دوست و آشنا و غریب... نشنیده بودم اما،  صاحب عزا نبوده ام تا به حال که هر کس می آید بغل ام بگیرد و زار زار گریه کند و زار زار گریه کنم...

حالا مرگ دیدم! مرگ عزیز، عین همان هایی که شنیده بودم، اعلامیه چاپ کردیم، برای یک اسم آشنا... تشییع جنازه و شام غریبان و ختم و شب هفت، اعلامیه پشت اعلامیه.... دل ام سوخت، خیلی زیاد، برای خودم، برای مامان، برای همگی مان... باور کردم، درک کردم، دیدم که برای ما هم هست...! تشییع جنازه رفت ام، بی که کسی نگران روح لطیف ام باشد! ایستادم بالا سرِ گودالی که اسم َش قبر بود، دیدم جنازه ای را که بیست و سه سال کنارمان بود، گرم بود، حرف می زد، تکان می خورد، نگاه می کرد و عشق می ورزید... دیدم جسد کفن پیچ شده ای را که حالا سرد بود و نگاه اش بی رمق... دیدم جسد سفیدپوشی را که رفت تهِ گودال، دیدم سنگ هایی را که روی َش چیدند، دیدم خاک هایی را که رویَش ریختند، دیدم که نتوانست پاک کند لباس سفیدش را که خاکی شد... دیدم که تمام شد... همۀ این ها را دیدم و روح لطیفی را که مامان فراموش کرده بود! زار زدم و های های گریه کردم بی آن که نگران نگاه خیلی ها باشم... دیدم و دیدم و گریه کردم... خیلی ها آمدند و بغل ام کردند و زار زار برای شان گریه کردم... خیلی ها آمدند و تسلیت گفتند... خیلی ها آمدند...

مجلس تمام شد... رفتند، یکی یکی... حتماً داشت نگاه مان می کرد، حتماً داشت التماس مان می کرد که تنهای َش نگذاریم... کمی بیشتر ماندیم، من، فاطمه، فائزه، خاله... نشستیم کنارَش... قرآن خواندیم برای َش...

یک جای خالی عادت می شود برای مان تا همیشه... باور نمی کنیم، ع ا د ت می کنیم...

نشسته ام و دارم فکر می کنم... احساس خفگی اذیت ام می کند، گره روسری َم را شل می کنم... خوب نمی شوم، گره روسری َم را باز می کنم... خوب نمی شوم... از این همه شلوغی فرار می کنم، یک گوشۀ خلوت، ... میزنم زیر گریه... خوب ن.م.ی.ش.و.م...!

.

.

مادربزرگ رفت ...

پ.ن: فاتحه ای بخوانید جای دوری نمی رود...

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 17:41  توسط  حاج رضا   |